یکی دو روز مانده به عاشورای حسینی بود که به یکباره خبری شوک آور در بین همشهریان بهاری پیچید. خبر شهادت سید میلاد مصطفوی، خبری که همه با تردید از آن صحبت می کردند و با تکذیب و تایید هایی همراه بود. یکی میگفت دروغ است و دیگری میگفت من خودم از منبع موثق شنیده ام و راست است. همه با نگرانی از هم پرس و جو می کردند و دعا می کردند که خبر دروغ باشد.
اما بالاخره خبر تائید شد و غم بزرگی بر سینه جوانان و مردم بهار نشست. با هر شخصی که برخورد میکردیم امکان نداشت که خاطره ای هر چند کوتاه از شهید نداشته باشد و همه از شنیدن خبر متاسف بودند و بی صبرانه منتظر تشییع پیکر وی بودند؛ اما خبرهای خوبی از بازگشت پیکر شهید نبود و همه در محافل و مجالس دست به دعا بودند که سربازان رشید اسلام پیکر شهید را به خانه بازگردانند.
مدت دو هفته از خبر شهادت سید میلاد میگذشت و بی خبری امید بازگشت پیکر سید میلاد را به یاس تبدیل می کرد. شهر در سکون فرورفته بود و بغض فروخورده ای در گلوی شهر بیداد میکرد. همه منتظر خبری بودند که بغضشان را بشکنند.
یکی میگفت: بنده خدا مادر ندارد. دیگری میگفت: خوب است که مادرش نیست که این انتظار کشنده است. دیگری میگفت: خدا به خانواده اش صبر بدهد.
تا اینکه بالاخره پس از گذشت پانزده روز از خبر شهادت وی خبر بازگشت پیکر شهید در شهر پیچید. با اشک و لبخند خبر بازگشت پیکر سید میلاد را به هم میگفتند و دعا می کردند که خبر صحت داشته باشد که بالاخره خبر بازگشت پیکر وی تایید شد.
انگار که شهر روح تازه ای پیدا کرده بود. همه به جنب و جوش درآمده بودند. به یکباره چهره شهر عوض شد. سطح شهر پر شد از بنرهای تصویر شهید و خوشآمدگویی. ایستگاه ای صلواتی در شهر راه اندازی شد. تاج های گل و اسفند و پرچم های قرمز و سیاه در جای جای شهر و در مسیر تشییع پیکر سید میلاد نصب شد و دیگر همشهریان را به شرکت در مراسم تشییع دعوت می کردند.
جوانان شهر با شور و شوق خاصی همراه با اشک و لبخند به پذیرایی از مسافران می پرداختند، گویی که گمگشته اشان از سفر بازگشته باشد. تا اینکه اعلام شد که مراسم وداع با شهید شب قبل از تشییع و در مسجد جامع شهر برگزار می شود. حضور جوانان ولایی و همشهریان در مراسم وداع با شهید بی نظیر و به یادماندنی بود. ازدحام جمعیت به قدری بود که تعداد زیادی از افراد خارج از مسجد ایستاده بودند و نظاره گر بودند و زمانی که پیکر شهید به نزدیکی مسجد رسید فوج جمعیت به استقبال پیکر سید میلاد رفت و پیکرش را بر روی دستها حمل می کردند.
داغ از دست دادن این جوان رعنا برای دیگر رفیقان و جوانان و هم هیئتی هایش سخت بود و همه با هم با شور خاصی شعر خداحافظ رفیق را برایش سر داده بودند.
مراسم تشییع پیکر شهید صبح روز یکشنبه مصادف با روز شهادت حضرت زین العابدین انجام شد. مردم سبز بهار، زن و مرد، کوچک و بزرگ، برای شرکت در مراسم آمده بودند. غم نهفته ای در چهره همه شان موج میزد. دسته سینه زنی و نوحه خوانی به راه افتاده بود. فوج جمعیت از هر طرف به سوی مسجد باب الحوایج در حال حرکت بودند تا خود را به مراسم تشییع برسانند. تابوت شهید به مقابل میدان شهدا منتقل شد. مراسم سان و احترام نظامی به پیکر شهید برگزار شد و پیکر شهید تا میدان امام تشییع شد و پس از اقامه نماز بر پیکر شهید به جایگاه ابدیش منتقل شد و بنا به وصیت خود شهید در کنار قبر مادر به خاک سپرده شد.
زبرگ لاله، گذرگاه شهر گلپوش است
زچشمه سار خيابان، شهيد در جوش است
به ذهن باغ، كدامين نسيم پيچيده ست
كزان نسيم، شميم بهار، مدهوش است؟
رسيده زايري از كربلاي خون، زين روست
به وصل او دل بي تاب شهر آغوش است
كسوف شرم، نشسته ست بر رخ خورشيد
چو ديده كوچه ي ما، آفتاب بردوش است
در اين رحيل به چاووش، احتياجي نيست
كه كوچ قافله ها را شهيد، چاووش است
سياه روزي دشمن ز هر طرف پيداست
در اين ميانه اگر مادري سيه پوش است
شهيد، مژده ي لبخند شمعداني هاست
به شمعدان زمان كي شهيد خاموش است؟
دیدگاه شما