شهری چون بهار که چند دهه است در یک رکود نسبی مانده و از لحاظ وسعت و جمعیت نیز شبیه یک روستا شهر به نظر می رسد،چه چیزهایی را از ساکنانش طلب دارد؟واضح تر و صریح تر بخواهم بنویسم اینکه:بهار چه چیزهایی کم دارد.
آیا تا به حال به غیر از مواقع حساس انتخاباتی (انتخابات شورای شهرومجلس شورای اسلامی)از خود پرسیده ایم که این شهر به چه چیزهایی نیازمند است .اصلا درد هایش را می شناسیم که مداوایش کنیم؟آیا می دانیم زخم هایش چیست و چه اندازه اند که آنها را ببندیم؟
ما از بهار چه می دانیم و وقتی هیچ نمی دانیم.
اگر زخمی هست که مطمئن باشید هست چه کسانی این زخم ها را بر پیکر ه اش زده اند.آیا این زخم ها را از شهروندان خورده است یا ازمهاجران،میهمانان و یا مسئولان. این روزها که به شدت شبکه های اجتماعی در امراطلاع رسانی تعجیل می کنند،دیگر نمی توان سکوت کرد و هیچ نگفت.
اطلاعات و اخبار مانند رود خانه ای است که به سمت دریا می رود. شاید بتوان با ساختن سد مانع حرکت آن را مهار کرد اما تا ابد نمی شود آن را ساکن نگه داشت. این روزها شبکه های اجتماعی دقیقا مصداق شكستن آن سد است .دیگر هیچ خبری قابل کتمان نیست و نا خوانده نمی ماند.هر صدم ثانیه،میلیون ها خبر ضبط و پخش می شود.اخبار و اطلاعات شهرستان بهار نیز بخشي از آن است .شهروندان بهاری هم از این قاعده مستثنی نیستند.نسل دهه ی 70و80 ذهن پرسشگر و مطالبه گری دارند.سوال هاو خواسته هایی دارند.نظرات و پیشنهادهایی دارند و چون از مسئولان جوابی دریافت نمی دارند رو به شبکه های اجتماعی می آورند و سوال ها را به اشتراک می گذارند و بحث و گفتگو می کنند.
وقتش رسیده است که پرسیده شود مسئولان شهری که هر کدام پرچم دار تفکری بوده اند و تشنه ی خدمت، در دهه های سپری شده و در حال حاضر چه کرده اند و یا چه می کنند .شکی در این نیست که خدمت صادقانه انجام داده اند اما آیا دلسوزی برای شهر هم چاشنی کارشان بوده است؟
آیا این خدمت صادقانه موجب گسترش خدمات شهری و شهروندی شده است یا بهار را به انزوا کشانده است.مثلا می توان پرسید با چه مترو معیاری ،شخصی بیش از 25 سال است که پشت میز رياست یکی از ادارات بهار نشسته است؟
قلم را می چرخانم سمت نخبه ها و بزرگان شهرمان که چند سال یا چند دهه است که خارج از بهار زندگی می کنند .وقتی وارد گفتگو با این عزیزان می شویم در می یابیم که دغدغه ی پیشرفت زادگاهشان را دارند.
ضمن احترام به دیدگاه و نظرات و جایگاه والاي ایشان و با فرض این نکته که دلسوز شهرشان هستند.می پرسم که؛از بهار چه می دانند وقتی که هیچ نمی دانند.
آیا از مشکلات بنیادین شهر خبر دارند؟آیا آن را لمس کرده اند؟قبول دارم که خبرهایی به گوششان رسیده است اما آیا واقعا با این مشکلات دست و پنجه نرم کرده اند؟ آیا وقتی که از بهار مهاجرت کردند یکی از دلایل عمده اش فرار از دست همین محدودیت ها و مشکلات نبوده است؟ البته هرکسی حق انتخاب دارد.آن بزرگواران انتخاب درست و به جایی کرده اند.حتما در گیر این پرسش بنیادی بوده اند که دراین شهر کوچک و دور افتاده ی نخبه کش بمانند و غرق شوند ویا به کلان شهرها بروند و آزادی عمل داشته باشند.
آنها که رفتند به رفاه اجتماعی و شغلی رسیدند.آنها که به هر دلیل ماندند متاسفانه زمین گیر شدند و در رویای عقاب شدنشان مبدل به کلاغ ماندن گشت.
در مقام نویسنده در پی محاکمه و قضاوت نیستم چون به هیچ وجه حقی برای قضاوت ندارم.شاید اگر بنده هم در شرایط مشابهی بودم همان کار را انجام می دادم.غرض از طرح این مسائل، یافتن جواب است و نه تنها از مسئولان،بلکه از بزرگان مهاجر و همچنین از شهروندان گرامی نیز می خواهم به این سوال پاسخ دهند که: ما از بهار چه می دانیم وقتی که هیچ نمی دانیم.
شخصي بعد از یک روز سنگین کاری می خواهد رفع خستگی کند. چه گزینه هایی را باید انتخاب کند؟پیاده روی،خیابان گردی،تفریح،رفتن به پارک،پرسه زدن در كتاب فروشی ها،نشستن در کافه ها،رفتن به فرهنگسرا ها برای دیدن تئاتر و یا شنیدن موسیقی.رفتن به سینما،گشت و گذار درموزه ها و اماکن تاریخی و... .اما کدام یک در شهر بهار وجود دارد.شهری که ابتدا به انتهایش را در عرض 15 دقیقه می توان طي کرد چه چیزی برای شهروندانش دارد.حتی برای خیابان گردی هم گزینه های زیادی نداریم :خیابان امام و خیابان شهیدبهشتي(سی متری). امتحان کنید. بیشتر از 2 بار آنها را طی کنید و فردا منتظر عواقب پیشامده باشید.
شهر ما نیاز به تحول و تزریق شادی و امید دارد.
کس نخارد پشت من
جز ناخن انگشت من
با همدلی و هم زبانی و با طرح نقشه ی راه،می شود سرمایه های شهررا حفظ کرد.هم نخبه های علمی،فرهنگی وورزشی را می توان ترغیب به بازگشت کرد و هم متمولان عزیز را می شود تشویق به سرمایه گذاری کرد. این گروه ها دو بال پروازشهرو مكمل هم هستند.شهر ما در یکی از قدرتمندترین مناطق کشاورزی واقع شده است.هم محصول و هم نیروی کار متخصص داریم. چه می شود به جاي ساخت سرد خانه هاي عظيم ، كارخانه هاي صنايع تبديلي به راه انداخت و به جای یک نگهبان،صدها نفر از جوانان مشغول کار بشوند. با توجه به نیاز کشور به تولیدات غذایی و تبدیلی، صاحبان این کارخانه ها از ابتدا درآمد مکفی خواهند داشت و یک حاشیه امنیتی برای خود،خانواده و شهر می سازند.با این کار مشکل بیکاری تا حدودی رفع می شود. با این کار امید متولد می شود. امید باعث بالا رفتن نشاط می گردد.نشاط حاصله باعث پویایی جامعه می گردد،پویایی جامعه موجب بالا رفتن راندمان کار و فعالیت های اجتماعی می گردد.فعالیت های اجتماعی موجب فرهنگ سازی می گردد.فرهنگ سازی موجب رشد و اعتلای شعور همگانی می گرددو.....در نهایت شهری خواهیم داشت که مثل نامشسرسبز و پویا خواهد بود و ازسقوطنجات خواهد یافت.چرخه ی زندگی همین است.همه برای همه. وقتی این ایمان در دلهایمان نهادینه شود می توانیم هر کدام گوشه ای از مشکلات شهرمان را مرتفع سازيم.
با تغییر و تحولاتی که در حال رخ دادن استاگر چاره ایی اندیشیده نشوددر گذر زمان نام بهار را فقط می توان در کتاب های جغرافیا یافت و این یعنی پایان ناخوشایند شهرستان بهار.
سعید جلیلی هنرمند
دیدگاه شما